محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1151
تاريخ الطبرى ( فارسي )
جنگ خيبر در غنيمت مسلمانان خيانت كرده بود . » يكى از ياران پيمبر چون اين سخن بشنيد گفت : « اى پيمبر خدا من نيز دو بند براى پاپوش خويش گرفتهام . » پيمبر گفت : « مانند آن از آتش براى تو درست مىكنند . » در همين سفر پيمبر و ياران به خواب از نماز صبح بازماندند تا آفتاب برآمد . سعيد بن مسيب گويد : چون پيمبر از خيبر باز مىگشت و در راه بود هنگام آخر شب گفت : « كى مراقب صبحدم خواهد بود كه در خواب نمانيم ؟ . » بلال گفت : « اى پيمبر خدا من مراقبت مىكنم . » پيمبر فرود آمد و مردم نيز بار افكندند و بخفتند و بلال به نماز ايستاد و مدتى نماز كرد آنگاه به بستر خود تكيه داد و چشم به افق داشت و در انتظار صبحدم بود كه خوابش در ربود و پيمبر و ياران از گرماى خورشيد بيدار شدند ، پيمبر نخستين كس بود كه بيدار شد و گفت : « بلال با ما چه كردى ؟ . » گفت : « اى پيمبر ، مرا نيز چون تو خواب در ربود . » پيمبر گفت : « راست گفتى ؟ . » آنگاه پيمبر اندكى برفت و فرود آمد و وضو كرد و مردم نيز وضو كردند و بلال را بگفت تا بانگ نماز داد و با مردم نماز كرد و چون سلام نماز بگفت ، رو به كسان كرد و گفت : « هر وقت نماز را از ياد برديد چون به ياد آورديد آن را به جاى آريد كه خداى عز و جل فرموده نماز را به ياد من به پاى داريد . » ابن اسحاق گويد : فتح خيبر در ماه صفر بود و تنى چند از زنان مسلمان در اين جنگ همراه بودند كه پيمبر چيزى از غنيمت به آنها داد اما سهم نداد . گويد : وقتى خيبر گشوده شد حجاج بن علاط سلمى به پيمبر خدا گفت : « در مكه مالى پيش زنم ام شيبه ، دختر ابى طلحه ، دارم . معرض پسرم نيز پيش اوست ، مالى نيز پيش بازرگانان مكه دارم ، به من اجازهء رفتن بده . » پيمبر به او اجازه داد